محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
775
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بسوخت ، و چون عبد الملك به درآمد و عمرو با او نبود ، چاكران و غلامان عمرو دانستند كه كارى افتاد . برفتند و برادرش يحيى را خبر كردند . يحيى برخاست و با غلامان و چاكران قرب هزار مرد ، و عبد الملك نماز مىكرد . ايشان خود را در مسجد افگندند تا مردم نماز ببريدند و گفتند چه بوده است ؟ گفت : برادرم كجا است ؟ عبد الملك گفت : با برادرم عبد العزيز به شغلى نشانده ام . گفت : بگوى تا بيرون آيد . عبد الملك در خانه رفت . يحيى خواست كه در رود ، نگذاشتند . عبد الملك برادر را گفت : كشتى ؟ گفت : نه كه دلم بسوخت . گفت : لعنت بر تو باد و بر آن مادر كه ترا زاد ، حربه به دست خود برگرفت و در شكم عمرو زد ، كار نكرد . دست بر كتفش نهاد ، زره پوشيده ديد . گفت : تو خودساخته آمده اى . فرود افگندش و سرش ببريد . بانگ برخاست . گفت : چه غلبه است ؟ گفتند كه برادرش يحيى است كه با غلامان و چاكران گرد سراى بگرفتند . برادر را گفت : سر عمرو در ميانشان انداز با ده هزار درم . برادرش چنان كرد . مردم بعضى به زر چيدن مشغول شدند ، و بعضى بگريختند . شب را عبد الملك بفرمود تا يحيى را و اهل بيتش را جمله بگرفتند و محبوس كردند ، و آن فتنه بنشست . يحيى يك ماه به زندان بود . عبد الملك گفت : تدبيرشان چون كنم ، شرم دارم كه بكشمشان ، و دست نمىتوانم بازداشتن . گفتند از ولايت شامشان بيرون كن ، اگر خاموش بنشينند ، خود رستى ، و اگر با دشمنت يار شوند ، خود در حربها كشته شوند ، و اگر گرفتار شوند و آنگاه بفرمايى كشتن ، همه كس آن وقت ترا معذور دارند . همه را از شام بيرون كرد و هر خواسته كه داشتند بستد . و چون سال هفتاد درآمد ، ملك الرّوم با سپاه غلبه به در آمد به جانب شام . عبد الملك درماند كه روميان غلبه بودند . صلح كرد با ايشان بر آنكه هر ماه پنج هزار دينار به ملك الرّوم فرستد ، تا بازگشت . و چون سال هفتاد و يك درآمد همه مخالفان را بكشت و ملك شام بر او راست شد و آهنگ عراق كرد و مصعب را بكشت و عراق بگرفت .